منشاء صفات_بیست و سوم مرداد ۶۹

 

《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاهُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَهُ الدَّائِمه عَلَی أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِیهِمْ وَ مُعَانِدیهیمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْکَری فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین.آمینَ یا ربَ العالَمین》
《وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاهِ ۚ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ 》(سوره مبارکه بقره/۴۵)

بحث به اینجا منتهی شد که هر صفتی در هر انسانی اگر از ناحیه عالم ماده و طبیعت باشد،منشاء وجود و ظهورِ آن صفت ،فعل است.
اگر از عالم ملکوت و عالم ذات باشد منشاء ظهور و ثبوت آن صفت،حقیقتِ ذاتی همه اشیاء است.
لذا برای علم که نصیبِ عالِم می شود دو مرحله ذکر کرده اند،یک مرحله اکتساب که عالِم بر اثرِ تعلیم و تعلم زیاد می تواند به این صفت اتصاف پیدا کند و به او عالِم بگویند،فقه بخواند،اصول بخواند،تفسیر بخواند،فیزیک بخواند،شیمی بخواند،ادبیات بخواند،و بقیه علوم.
این اکتساب او را عالِم ساخته است.یک علم هست که از آن به علم لَدُنی تعبیر می شود که منشائش ذات است،ذات همان علمِ لدنی است.
این مرحله که نامش علم لدنی است،به مناسبت سوالی که در اذهان هست جوابش را باید بدهیم،که علم لدنی،به اکتساب و طلبِ متعلم به دست نمی آید،آیه قرآن هم راجع به همین مساله بیان دارد،می فرماید 《اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ 》(سوره مبارکه بقره/۲۸۲)
ذات را می کِشد،این تقوا چیست؟آخر تقوا چیزِ مناسبِ خودش می خواهد.
یعنی هر کس به نامحرم نگاه نکند این علم را به او می دهند؟؟ نه خیر.خیلی از کورهای مادرزاد هستند که اصلا نامحرم را در هیچ معنایی ندیدند،با این علم آشناست؟ نه خیر.
هر کس مالِ مردم نخورد و غصبِ اموال نکند از این علم به او می دهند؟؟
نه خیر. به تقواست،تقوایِ مناسبِ خودش،
《اتَّقُوا اللَّهَ 》یک تقوایی است که بیان می کنیم،تا آن تقوای مناسب با این علمِ لدنی نیاید خبری نیست،بیان می کنیم.
اگر یک کسی نمازهایش را اول وقت بخواند،دو رکعت نمازش را هم در عمر ترک نکرده باشد،از این علم لدنی به او می دهند؟؟《 یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ 》
سراغش می آید؟؟ نه
لذا خیلی ها خودشان را دچارِ وهم و خیال کردند،و دنبالِ یک چیزهایی رفتند که این نقطه را بدست بیاورند،تا آخر عمر هم نصیبشان نشد،چه کار کردند؟؟
نا امید شدند،آن تقوا آمد،خودش هم نمی داند این تقوا از کجاست.
این تقوا معنایش این است که[سوره نباء را می خوانیم] تقوای مناسب این علم داشته باشد،یعنی از آنچه آموختنی است و خیال می کند به او بینش و دانش می دهد دست بکِشَد،تا حق به او مرحمت کند،و خدا معلمِ او بشود،بیانِ دیگری برای ظهور این صفت؛ تا من علم را در لابلای کتابها جستجو می کنم،راهی به آن 《یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ
》ندارم،تقوای مناسبِ با 《یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ 》بستنِ کتابهایی است که خیال می کنم به من آموزش می دهد. همه انبیاء بدون استثناء اُمی بودند،خوب چه کار کنیم درس نخوانیم؟؟ نه،باید درس بخوانی چون اهلِ آن نقطه نیستی.
چه کار کنیم باید ممانعت از معصیت نکنیم؟؟باید ممانعت کنی،اگر ممانعت نکنی جنبه ایمانت هم متزلزل شده.
منافات ندارد یک کسی مومن باشد،آدم خوبی هم باشد،نماز هم بخواند،روزه هم بگیرد،همه معاصی را هم ترک کند،بهشت هم برود او علم هم نداشته باشد.
آن علم و معرفت،نصیبِ هرکس،هرکس،نیست،یک کسی منتظرِ این نشود که هر کار را گفتند نکن،چون آن علم را به او ندادند این انجام بدهد،اگر این کار را بکند از ایمان هم خارج است.

یک روایت از امام صادق علیه الصلاه و السلام که مرحومِ صاحب بیان الفرقان آ شیخ مجتبی قزوینی هم این روایت را در کتاب خودش نقل کرده،درباره اش خیلی قلم فرسایی کرده و حرف زده و خیلی قشنگ است؛

《 اُولی الألْبابِ》 ،آنهایی هستند که راه به این نقطه دارند،ضمنا آیه را دو مرتبه بگوییم جوابِ حرفِ قبلی مان را که منشاء ظهورِ این صفت ،ذات است.چون حق می فرماید 《اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ》،اتَّقُوا اللَّهَ چه؟

یعنی از آنچه می دانی دست بکش،این تقوایش است،تقوایی که مناسبِ با علم《یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ》،از آنچه می دانی دست بکش تا حالی ات کنیم.

وقتی که آن راه را باز می کند،آن پرده را بالا می زند،آن صحیفه را نشان می دهند این زبانِ حال است؛

من آنچه خوانده ام همه از یادِ من برفت

اِلا حدیث دوست که تکرار می کنم

 

در شرح حال حبیب بن مظاهر نوشته اند،که پدرش این را از کودکی به مدینه آورد،مدتی مدینه بود،به علتی که در کوفه حضرت مُظَهَر یا مَظاهِر پدرِ حبیب،می دید این بچه در تنهایی می نشیند و سر به زانو می گیرد و از کسانی هم بود که در سنِ چهل سالگی موی سر و صورتش سفید شد،همه خیال می کردند سنش زیاد است،پیرمرد شده. عشق سفیدش کرد،موی سر و صورتش را قبل از چهل سالگی سفید کرد،در جوانی تمام این موی سر و صورتش و وقتی که کربلا آمد و علمدار بود،پرچم دستش بود می گفتند دستِ پیرمرد دادند، جوان بود،دلاور بود،بعضی ها هستند که اینها در جوانی موی سر و صورت را سفید می کنند،خیلی هستند،مُظَهَر از آنها بود،می نشست گوشه و ناله اش بلند بود به گریه،پدرش آمد دید این همه اش دارد می گوید حسین حسین حسین.

بچه چه شده؟؟

تا من را مدینه نبری،و آنجا زندگی نکنیم روزی یک مرتبه حسین بن علی را نبینم من آرام نمی گیرم،او را برداشت آورد مدینه این را مکتب گذاشت،درس بخواند،علم اکتسابی،عالِم بشود.

آن موقع تخته ها لوح بود،روی تخته ها الف،ب،ت،ث،ج،می نوشتند،لوح را به دستش دادند که الف،ب،ت،ث،یادش دادند،معلم آمد گفت حبیب بخوان،گفت: حسین، زد توی گوشش،گفت: حسین،[معلم] گفت مگر من اینها را به تو یاد ندادم؟؟

گفت: حسین

 

من آنچه خوانده ام همه از یادِ من برفت

اِلا حدیث دوست که تکرار می کنم

 

خواجه دیگر همه چیز را توی آن پُریِ معنا می گوید؛

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

به او گفتند که اینقدر گفتی حسین،حسین،امروز پدرش و برادرش و خودش به دیدنت می آیند،پدر حبیب خبر داد تو که درس خوان نشدی ،گفت آخِر حسین نمی گذارد من درس خوان بشوم،فکر او نمی گذارد من چیزی را…

حالا امروز به خانه می آیند،خانه خوبی ساخته بود که مدینه زندگی کنند،وضع پدر حبیب خوب بود،این از صبح رفت هی بالای پشتِ بام از دور نگاه کرد،نیامدند،نیامدند، نزدیک ظهر که شد امیرالمومنین علیه السلام دستِ دوتا آقازاده را

گرفتند[دارند می آیند]،از آن دور که دید بی اختیار شد از بالای پشتِ بام خودش را پایین انداخت،و افتادن همان و جان دادن همان،پدرش آمد و این بچه را دید که رفته ،تمام کرده،بغلش کرد گذاشتش توی اتاق آن طرفی که حضرت که می آیند یک وقت…خیلی وضع را عادی می خواست نشان بدهد،آقا فرمودند که پس حبیب کجاست؟

عرض کرد آقاجان یک جایی است که می آید،بچه است،رفته…

حضرت فرمودند نه نمی شود .

سفره را پهن کرد نشستند سر سفره،امام حسین علیه السلام ننشستند،فرمودند مُظَهَر تا حبیب را نیاوری حسین سرِ سفره نمی نشیند.

عرض کرد آقاجان می آید،جایی رفته،فرمودند نه تا نیاید نمی شود،عرض کرد آقاجان این از بالای پشتِ بام وقتی که جمالِ دل آرای امام حسین را دید خودش را انداخت، و مرده ،تمام کرده.

فرمودند جنازه اش را بیاور سرِ سفره بگذار.

گذاشتند دیدند بله،[ به مغز خورده زمین]،فرمودند حسین جان دعا کن این در عاشورا علمدار تو است.امام حسین دست به دعا بلند کردند ،پروردگارا تو را به حق مادرم زهرا قَسَمَت می دهم[کربلایی ها خیلی ها از این ناحیه…]من به حبیب عِلاقه دارم،خدایا به محبتی که حبیب نسبت به من دارد این را زنده اش کنید،بلند شد،عطسه ای زد و دست به گردن امام حسین انداخت،عرض کرد حسین جان از اول به من گفته بودید از کوچکی،خیلی،دو ساله بودم،سه ساله بودم،گفتید وقتی مُردَم به بالینم می آیید،تا سرم به دامان شما نباشد جان نمی دهم،و می دانستم اینکه دو مرتبه توی این دنیا می آیم و هستم تا وقتی که سرم به دامان شما باشد و جان بدهم.

این یک علم است و علم هم علمِ محبت است.

روایتش؛

《إنَّ اُولی الألْبابِ الّذینَ عَمِلوا بالفِکْرَهِ حتّى وَرِثوا مِنهُ حُبَّ اللّه…》،صاحبان لُب آنهایی که اهلِ باطن هستند،آنهایی که اهلِ درون هستند،آنهایی که ضمیر روشن دارند،《لُب》خلاصه و چکیده وجود است،ببینید؛این بادام یک پوست دارد این را می شکنند،پوستش چوبی است آن را می سوزانند[ما تنور داشتیم پوست باداممان را می سوزاندیم زیرِ اجاق می کردیم،نه گاز بود و نه نفت] یک پوست دیگر هم قبل از این دارد ،از درخت که بادام را می زنند می آید پایین یک پوست سبز رنگی دارد او قِشرِ اولی است،این قِشر دومی است،لُبش کدام است؟؟؟

آن مغزش،لُبش است.این مغز قابل مصرف است،هیچ وقت بادام را نمی شود با آن پوستِ اولش گذاشت لای دندان خورد،اصلا غیرِممکن است،اگر کسی دندان خیلی قوی داشته باشد آن را می شکند،یا پوست بادام نازک باشد آن را می شکند بادام را در می آورد،بعضی ها فرمودند نه،لُبِش آن مغزش نیست،آن را توی آب جوش بینداز،یک ساعت بماند یک پوست دیگر هم می اندازد،آن لُبش است.گفتند نه آن هم لُبش نیست.

لُبش چیست؟؟

این بادام را باید ببری زیر چرخ عَصاری آن سنگ بگذاری،این اسب طاحونه بگردد،عصار این روغنش را بگیرد و آن تُفاله را هم دور بریزد،اصحاب امام حسین علیه السلام اینجوری بودند،تمام هستی شان را دادند حتی آن قِشرِ قِشرِ قِشرِ هستی شان،هیچ چیز نماند،غیر از آن روغن، این لُب است،دیگران به بینش غلط وقتی که پوستِ دومی را برمی دارند می گویند این لُب است،نه این لُب نیست،لُب،روغنش است.

دون یک ترقی کردند یک کار دیگر کردند،لُب اصلا یک چیز دیگر است،این روغن را توی یک ظرفهای خاصی می ریزند،و یک فعل و انفعالهای شیمیایی هم به آن می دهند،خودِ این روغن را جدا می کنند از این روغن یک ماده اسانس می گیرند که از یک پاتیل صد کیلویی به قدرِ یک سیر،صد گِرم ،بیشتر به دست نمی آید، آن است.امام حسین علیه السلام با اصحابشان آن کار را کردند،منظور این است،روایت؛

《إنَّ اُولی الألْبابِ》آنهایی که به محرابِ عبادت می ایستند،ظاهرا وضوی منظم می گیرند شش دفعه دستشان را آب می کشند،دهانشان را توی حوض می گذارند هی زیر و رو می کنند،اینها هستند؟؟

نه اینها قشر است ،بیرون بریز.

اینهایی که ریش بلند دارند،تسبیح مثل من و لَباده و جُبه دارند،اینها هستند؟؟ نه اینها هم اولی الالباب نیستند.

اینهایی که سرشان به کتاب است و به مطالعه

و درس؟ نه اینها هم اولی الالباب نیستند.

اولی الالباب آنهایی هستند که تمام این قِشرِ وجودیشان را ریخته باشند،«کَلّا سَیَعلَمونَ» ،این تقوا است،کَلّا کلمه رَد است یعنی از هر چه می دانی دست بکش،باز خواجه می گوید؛

 

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل بحث

با خاکِ پای دوست برابر نمی کنم

____

من ترک عشق بازی و ساغر نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل بحث

با خاکِ پای دوست برابر نمی کنم

 

همه آنهایی که دستشان به این حقیقت رسید،از قشر ،از ظاهر،از آنچه که خلق متوجه اش است صرفِ نظر کردند،بابا عقل داشته باشید،اگر این بار می بست باید تمامِ این مردم که متوجه این ظواهر هستند اینها از اولیاء خدا باشند،آن طرف رسیده باشند،چطور همه شان تهی هستند؟؟

کاسه شان تهی است،سفره شان تهی است،برای چه؟؟

تو خیال کردی که آیات قرآن قضایای انبیاء اینها که گفتند《 قضیهٌ واقعهٌ صَدرَه و خَلَصَت》،یعنی این یک چیزی بود از انبیاء آمد و تمام شد؟؟این که قرآن نمی شود،قرآن آن است که «یَجْرِی کمَا یَجْرِی اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ》مثل شب و روز که می آید و می رود باید قرآن اینجوری بیاید و برود.

یک موسی بود،عصا اژدها می کرد؟یک عیسی بود مرده زنده می کرد؟

اینها را باید در ذاتش درک کرد،فهمید مرده زنده کردن چه جوری است.

[اگر خواجه نبود ما چه جوری حرف می زدیم؟!!]

 

فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

 

آی عیسی بن مریم ،ای پسرِ قدیسِ عالم تو مرده زنده میکنی با دَمَت؟حسین ما مرده زنده می کند با خاکش.

سید الشهدای ما خاکش مرده زنده کن است.

تو دمی که آن دم را روح القدس مدد می کند، تو مرده زنده کنی؟

فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

 

در این زمینه هم قضایا هست،که موقع ذکرش در این محفلِ نورانی نیست.بگذریم.

اگر علم اکتساب باشد به آن علم اعتبار نیست،اگر علم از لُب وجود سرچشمه بگیرد《إنَّ اُولی الألْبابِ الّذینَ عَمِلوا بالفِکْرَهِ حتّى وَرِثوا مِنهُ حُبَّ اللّه…》،علامتش چیست؟

بگوییم؛

علامت آن علم لدنی که آن اولی الالباب دارند،بینش و دانش که از ذات است و به او می شود عالِم گفت چیست؟

علامتش این است که عشق حق در درونش است ،جز خدا هیچ چیز را دوست ندارد،《حتّى وَرِثوا مِنهُ حُبَّ اللّه…》.

شیخ بهاء:

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

__

علمی بطلب که تو را فانی

سازد ز علائق جسمانی

علمی بطلب که به دل نور است

سینه ز تجلی آن، طور است

 

《أَلْعِلْمُ نُورٌ》،این 《أَلْعِلْمُ نُورٌ》 به اکتساب عالِم است ؟؟به کتاب؟؟به پای منبرِ من؟؟

 

《أَلْعِلْمُ نُورٌ یقْذِفُهُ الله‏ُ فِی قَلْبِ مَنْ یشآءُ》،

《الْعِلْمُ‏ نُورٌ یقْذِفُهُ الله‏ُ فِی قَلْبِ مَنْ أَرادَ أَنْ یَهْدِیَه》،《الْعِلْمُ‏ نُورٌ یَجْعَلُ فِی قَلْبِ مَنْ یشآءُ》.

 

جواب؛ از این روایت《 یَهْدِى مَنْ یَشَاءُ》،هر کسی را خودش بخواهد.

یعنی می شود من بفهمم چه جوری تو کسی را می خواهی؟؟

نه خیر راه ندارد.خط کور است هااا این را بگوییم.

دنباله این خط برای تمام اولیاء کور است،معلوم بشود که چه می گوییم،یعنی برای هیچ کس مُسَلَم نیست،معین نیست که به چه مرحمت می کنند،یعنی 《یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ》چه نیرو و بُنیه سراغ…

باباجان،عزیزمن،یک بحثی،یک حرفی،یک سخنی،بالاتر از کلاسهای عادی هست،حرف این است،یک وقتی این حرف را با کلاسهای پایین تطبیق ندهی،فایده ای ندارد،اضطراب می آورد،ذهن آدم را خراب می کند.

می شود تمام معادلات جبری را یاد گرفت،می شود یهودی هم می تواند یاد بگیرد،نمی شود؟؟

می شود تمام فرمول های فیزیک و شیمی را یاد گرفت،بله یهودی،نصرانی،کافر،مشرک،همه هم می توانند.

می شود تمام علم تفسیر را یاد گرفت،هیچ کاری ندارد،یهودی،مسیحی،کافر،کتاب می خوانند،می شود تمام علم اخلاق را از کتاب یاد گرفت،کافر،مشرک ،می تواند.

آیا همه می توانند علمِ عشقِ حسین را یاد بگیرند،تا خودش نخواهد؟؟؟

آیا می شود همه با امام حسین آشنا بشوند،تا خودش راه ندهد؟؟؟

دستِ خودش است،اینجا کسی قدرتی ندارد که او را بکِشَد و به اِنجِذاب بیاورد.

《أَلْعِلْمُ نُورٌ یقْذِفُهُ الله‏ُ فِی قَلْبِ مَنْ یشآءُ》، آن کسی را که خودش بخواهد.

امام صادق علیه الصلاه و السلام [در آن روایت به آن برادر]فرمودند هر کسی را ما بخواهیم با یک نگاه می آوریم.《وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ 》،اگر صبر از فعلیت باشد،صابر نمره ندارد،اگر صبر در اتصاف از ذات باشد در《اسْتَعِینُوا 》به او کمک می دهند.

[باز هم ما دلمان می خواهد بیشتر صحبت کنیم،ولی چه کنیم که مناسبت ها،به اِقتضاء ما را نمی کِشاند]

یک شعر از خواجه بگوییم برای در به درهای کربلا،اُسرا؛

(این زبانِ حالِ بی بی زینب سلام الله علیهاست)

 

صبا ز لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

____

عشق مارا به سر کوچه و بازار کشید

دیدی آخر به کجا عاقبت کار کشید؟

 

درِ خانه بی بی زینب هستیم،درِ خانه عمه سادات هستیم،نمی شودعبور کنیم؛وقتی که اسرا را واردِ کوفه کردند روایت مقتل چنین است،بی بی زینب عقیله العرب ،عقیله بنی هاشم،وَ اَشارت بِیَدِها،قبل از اینکه به سخن بیایند با دست اشاره کردند ،《وَ أَشَارَتْ بِیَدِها فَحَبَسَتِ الْأَنْفَاسُ وَ سَکَنَتِ الْأَجْرَاس》،وقتی با دست اشاره کردند،نفس ها در سینه ها حبس شد،یعنی این مَظهَرِ اسمِ 《یا مُمیت》هستی را گرفت،جان گرفت از همه،《وَ سَکَنَتِ الْأَجْرَاس》،جرس یک موجود مادی جمادی است که از یک تکه آهن یا برنج درست شده،در همان حالت اگر شتر بایستد مدتی این زنگ صدا می کند،زنگ خودش تکان می خورد،این اشاره چنان بود که این موجود مادی حدیدی را هم توی حالِ خودش نگه داشت.

توقف به تمام داد،یک ظهور یا مُمیت است ،یک ظهور مُحیی است که در یک جان آنها را زنده می گذارد و در یک گرفتن جان آن ها را می میراند،یک ناحیه وجود آنها را به شعور گذاشت که حرف بی بی را بشنوند،بی بی شروع کرد به خطبه خواندن،سخن گفتن،دیدند اوضاع کوفه رو به اغتشاش است گفتند چگونه بی بی را آرام کنیم،تنها راه آرام کردنِ بی بی زینب سلام الله علیها ،عمه ما این بود،که اشتغال ذهنی ایجاد کنند،اشتغالِ فکری،سرِ مطهر برادر را جلوی چشمان بی بی آوردند《 فَنَطَحَت جَبینُها بِمُقَدَمِ المَحمِل》بی بی سر را به چوبه محمل زدند خونِ تازه از زیر کجاوه جاری شد،برادر من نتوانستم هیچ جا با تو مواسات کنم ولی اینجا سرِ تو به روی نی و سر خواهرت زینب سلامت باشد؟غیر ممکن است.

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»

دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحه مع الاخلاص و الصلوات.

《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》

یا علی مدد

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *